بنام خدا

جرعه‌ای از الهی نامه

خواجه عبدالله انصارى


کهن شود همه کس را به روزگار، ارادت

مگر مرا که همان عشق اول است و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت‏

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت؟

شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

(سعدی)

***

ـ الهی! یکتای بی‌همتایی، و قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، جان‌داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج کبریایی، مسندنشین استغنایی،‌ خطبه الوهیت را سزایی، به تو زیبد ملک خدایی.

ـ الهی! در جلالْ رحمانی، در کمالْ سبحانی؛ نه محتاج زمانی، نه آرزومند مکانی؛ نه کسی به توماند، نه تو به کسی مانی؛ پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.

ـ الهی! هر که تو را شناخت و عَلم مهر تو افراخت، هر چه غیر تو بود، بینداخت.

آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

- الهى! تا تو در غیب بودی، من همه عیب بودم .چون تو از غیب به در آمدی، من از عیب به در آمدم.

- الهى! همتی ده که شوق اطاعت افزون کند و طاعتی ده که به خشنودی تو رهنمون کند.

- الهى! یقین ده که در آن شک و ریا نبود و علمی که بی برق و ضیا نبود.

- الهى! به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست، ببخش بر آن که او را هیچ حجّت نیست.

- الهى! به درگاه آمدم بنده‌وار، لب پُر توبه و زبان پراستغفار؛ خواهی به کرم عزیز دار، خواهی خوار، که من خجلم و شرمسار، تو خداوندی و صاحب‌اختیار.‏

‏- الهى! آنچه مرا کام است، نه به اندازه کام است. چون کرمت عام است، اگر نظر کنی، کار تمام است.

- الهى! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.

- الهى! گدای تو به کار خود شاد است؛ زیرا هر که گدای تو شد، در دو عالم سلطان است.

- الهى! فرمودی که در دنیا به همان چشم که در توانگران نگرید در درویشان نگرید. تو کریمی و اولی تر که در آخرت به همان چشم که در مطیعان نگری، در عاصیان نگرى.‏

ـ الهی! تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش. تو توانگری و من درویش.

ـ الهی! اگر طاعت بسی ندارم، در دو جهان جز تو کسی ندارم.

ـ الهی! دستم گیرکه دستاویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

ـ الهی! ای سزای کرم، ای نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوه است و نه با یاد تو غم.

ـ الهی! ادای شکر تو را هیچ زبان نیست، ودریای فضل تو را هیچ کران نیست، و سرّ حقیقت تو بر هیچ کس عیان نیست؛هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.

یا رب، ز ره راست نشانی خواهم

از باده آب و خاک، جانی خواهم

از نعمت خود چو بهره‌مندم کردی

در شکر گزاری‌ات زبانی خواهم

ـ الهی! بهشت بی دیدار تو زندان است، و زندان بردن نه کار کریمان است.

ـ الهی! اگر به دوزخ فرستی، دعوی‌دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی، بی جمال تو خریدار نیستم؛ مطلوب ما برآر که جز وصال تو طلبکار نیستم.

روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست

کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست

از سر کویش اگر سوی بهشتم می‌برند

پای ننهم که در آنجا وعده دیدار نیست

ـ الهی! بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی.

ـ الهی! همه آتشها در محبت تو سرد است و همه نعمت‌ها بی لطف تو درد است.

ـ الهی! مخلصان به محبت تو می‌نازند و عاشقان به سوی تو می‌تازند. کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند؛ ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند.

ـ الهی! محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن؛ آن کدام دل است که نیست گرفتار آن؟

- الهى! نه ظالمی که گویمت زنهار، نه مرا بر تو حقی که گویم بیار. چون در اول برداشتی، در آخر فرومگذار.‏

‏- الهى! اگر کار به گفتار است، بر سر همه تاجم و اگر به کردار است، به پشه و مور محتاجم.

- الهى! اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله بد است، از دوستان است.

- الهى! آمرزیدن مطیعان چه کار است؟ کرَمی که همه را نرسد، چه مقدار است؟

- الهى! چون آتش فراق داشتى، دوزخ پر آتش از چه افراشتى؟!

ـ الهی! از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم.‏

یا رب، ز شراب عشق سرمستم کن

وز عشق خودت نیست کن و هستم کن

از هر چه به جز عشق، تهیدستم کن

یکباره به بند عشق پابستم کن

ـ الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر؛ و چون در خود نگرم، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.‏

ـ الهی! اگر مستم و اگر دیوانه‌ام، از مقیمان این آستانه‌ام؛ آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه‌ام.

ـ الهی! تا به تو آشنا شدم، از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم.

نی از تو حیات جاودان می‌خواهم

نی عیش و تنعم جهان می‌خواهم

نی کام دل و راحت جان می‌خواهم

هر چیز رضای توست، آن می‌خواهم

ـ الهی! بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم؛ خواست خواست تو است، من چه خواهم؟

گر درد دهد به ما، وگر راحت دوست

از دوست هر آن چیز که آید، نیکوست

ما را نبود نظر به خوبی و بدی

مقصود، رضای او و خشنودی اوست

ـ الهی! اگر خامم، پخته‌ام کن و اگر پخته‌ام، سوخته‌ام کن.

ـ الهی! کاشکی عبدالله خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پاک بودی.

ـ الهی! اگر تن مجرم است، دل مطیع است و اگر بنده بدکار است، کرم تو شفیع است.

بادا کرم تو بر همه پاینده

احسان تو سوی بندگان آینده

بر بنده خود گناه را سخت مگیر

ای داور بخشندة بخشاینده