بنام خدا

 

 

۵ خاطره از خورشید خیبر

http://hemmat.mihanblog.com

۱

یك‌بار با حاج احمد متوسلیان، حاج همت و نصرالله كاشانی به منطقه می‌رفتیم. توی راه، همه جا با هم شوخی می‌كردیم و می‌خندیدیم. یكی از بحثهایی كه پیش آمد و هركس به شوخی نظری می‌داد، بحث «اسارت» بود.

حاج احمد گفت: «من اگر اسیر بشوم، راحت می‌گویم كه فرمانده تیپ بودم.»

حاج همت گفت: «نه، من نمی‌گویم. برای این ‌كه آن‌وقت اطلاعات می‌گیرند. برای این ‌كه رد گم كنم، می‌گویم نیروی عادی بوده‌ام.»

كاشانی، در حالی كه به حاج احمد اشاره می‌كرد، گفت: «من می‌گویم توی راه ایستاده بودم، این آقا ما را برداشت آورد این‌جا. من اصلاً نمی‌دانم این آقا كیست و برای چه ما را به این‌جا آورده!»

* امیر رزاق‌زاده

 

۲

..

بارها پیش می‌آمد كه به قرارگاههای مختلف می‌رفتیم و نگهبانها او را نمی‌شناختند و گاهی برخورد خوبی نمی‌كردند، ولی حاج همت ناراحت نمی‌شد و به روی خود نمی‌آورد.

یك ‌بار به قرارگاه ظفر رفتیم. آن روزها تازه كارتهای شناسایی را عوض كرده بودند و ما هیچ‌كدام نتوانسته بودیم كارت جدید بگریم. موقع ورود، یك نفر جلویمان را گرفت پرسید: «چكار دارید؟»

گفتیم: «آمده‌ایم در جلسه شركت كنیم.»

گفت: «كارت شناسایی»

گفتم: «نداریم.»

گفت: «پس نمی‌توانید داخل شوید.»

حاجی هم خودش را معرفی نمی‌كرد؛ هیچ‌وقت از این برخوردها نمی‌كرد. ناچار از نگهبان خواستم تا مدیر داخلی را صدا كند. وقتی آمد، ما را شناخت و به داخل قرارگاه راهنمایی كرد. نگهبان كه ما را شناخت، شرمنده شد. ولی حاج همت موقع داخل شدن، رو كرد به او و گفت: «احسنت، خیلی خوب كارت را انجام می‌دهی. می‌گویم كه تشویقت كنند.»

نگهبان با خجالت جلو آمد و با او روبوسی كرد و معذرت خواست و گفت: «می‌بخشید حاج آقا، مجبور بودم چنین برخوردی بكنم. به ما گفته‌اند كسی را راه ندهیم.»

حاجی گفت: «اشكالی ندارد. شما وظیفه‌ات را انجام دادی و واقعاً باید تشویق شوی.»

وقتی به قرارگاه رفتیم، حاج همت سفارش كرد كه آن نگهبان را تشویق كنید.

این رفتار او برای من جالب و آموزنده بود. هیچ‌وقت تكبر و غرور نداشت و حتی در چنین مواردی از معرفی خود خودداری می‌كرد و می‌خواست تا كار طبق روال قانونی پیش برود.

 امیر رزاق‌زاده

۳

شب عملیات بود. به همراه حاج همت توی دیدگاه ایستاده بودم، با بی سیم و تجهیزات.

آن شب دلم می‌خواست كه به همراه سایر رزمندگان جلو بروم، ولی حاجی موافقت نمی‌كرد. هر چه اصرار و التماس كردم، فایده‌ای نداشت. می‌گفت: «من این‌جا بیشتر به شما احتیاج دارم. می‌خواهم تو را به این ‌طرف و آن ‌طرف بفرستم و كارهای زیادی دارم. باید همین‌جا بمانی.»

پای بی سیم نشسته بودم. شبكه حسابی شلوغ بود. همین‌طور كه به مكالمات مختلف بی سیم گوش می‌دادم، متوجه حاج همت شدم. دیدم دارد به آسمان نگاه می‌كند و اشك می‌ریزد. توجهی نكردم و نخواستم كه مزاحمش بشوم.

پس از مدتی، طاقت نیاوردم و پرسیدم: «حاجی، چی شده؟»

جواب نداد. نگاهی به آسمان كردم. گفتم شاید چیز خاصی دیده است، ولی چیزی توجهم را جلب نكرد.

كمی كه به آسمان خیره شدم و مكالمات بی سیم را گوش كردم، ناگهان متوجه شدم كه قضیه از چه قرار است. ماه لحظه به لحظه رزمندگان را یاری می‌كرد. وقتی بچه‌ها به رودخانه می‌رسیدند و نیاز به نور داشتند، ابرها كنار می‌رفتند و نور ماه همه‌جا را روشن می‌كرد؛ وقتی به دشت می‌رسیدند، ماه زیر ابرها پنهان می‌شد و دشمن نمی‌توانست رزمندگان را ببیند.

عجیب بود. وقتی بچه‌ها به پشت میدان مین رسیدند، همه‌جا تاریك شد و دقیقاً در همان لحظه درگیری شروع شد. مثل این ‌كه كلید روشنایی ماه در دست بچه‌ها بود. هر وقت نیاز به نور داشتند، همه جا روشن می‌شد و هروقت نیازی نداشتند، همه جا تاریك.

موقعی كه حاج همت پشت بی سیم.گفت: «به ماه توجه داشته باشید كه چه‌طور به یاری بچه‌ها آمده.» چند دقیقه بیشتر طول نكشید كه شنیدم فرماندهان پشت بی سیم دارند گریه می‌كنند. اشك شوق می‌ریختند؛ به خاطر امدادی كه از سوی خداوند به بچه‌ها می‌رسید. حاج همت كه زودتر از اینها متوجه قضیه شده بود، بیشتر از دیگران اشك می‌ریخت.

* برادر قاسمی

۴

 

عملیات مسلم‌بن‌عقیل(ع) از خیلی جهات برای ما دارای اهمیت بود. عملیات گسترده بود و دشمن برای این‌كه جلوی پیشروی ما را به سمت بغداد بگیرد، اقدام به پدافند وسیع و محكم كرده بود. این‌كار، برای رزمندگان ما مشكل به وجود می‌آورد، ولی حضور حاج همت در میان رزمندگان تا حدودی این مشكل را مرتفع می‌ساخت.

كار در شرایط بسیار سختی انجام می‌شد. در منطقه «قلعه جوق»، سمت راست «میان تنگ»، پرتگاه بزرگی بود كه از نظر تاكتیكی تصرف آن غیرممكن به نظر می‌رسید ولی رزمندگان، در كنار حاج همت و با لطف و عنایت خداوند، موفق شدند آن‌جا را تصرف كنند و این برای ما عجیب بود كه چه‌طور چنین چیزی ممكن است و چرا عراقیها نتوانستند مقاومت كنند.

پس از عملیات، وقتی كه تعداد زیادی از عراقیها به اسارت درآمدند، عده‌ای از آنها را نزد حاجی فرستادیم. یكی از اسرا می‌گفت: «وقتی حمله ایرانیها شروع شد، در نهایت بهت و حیرت دیدم كه فوج فوج نور به سمت ما می‌آید و اصلاً رزمنده و سربازی در كار نیست؛ هرچه هست نور است. در آن حالت، قادر نبودیم مقاومت كنیم و مانند طلسم‌شده‌ها، هیچ حركتی نمی‌توانستیم از خودمان نشان بدهیم…»

صبح عملیات، حاج همت با شهید «حسین راحت» در ارتفاعات «گسیكه» حضور پیدا كرد و هدایت عملیات را در یكی از جبهه‌هایی كه مسلط بر «مندلی» بود، به عهده گرفت. آتش دشمن در خط اول سنگین بود و بچه‌ها شرایط سختی را پشت سر می‌گذاشتند. نیروها وقتی زیر آن آتش سنگین، حاج همت را در كنار خود دیدند، سر از پا نمی‌شناختند. انگار نه انگار كه باران گلوله و خمپاره از آسمان می‌بارد. همه از سنگرها بیرون آمدند و به طرف او دویدند. او را در آغوش گرفتند و می‌بوسیدند. حاجی هم آنها را بغل می‌كرد و سر و رویشان را می‌بوسید.

وقتی حاج همت به آنها ملحق شد، انگار چند گردان كمكی از راه رسیده بود و وضعیت خط دگرگون شد. بچه‌ها توان و نیروی فوق‌العاده‌ای گرفته بودند و همه اینها ناشی از علاقه بی‌حد و حساب آنها به حاجی بود.

او در مقام یك فرمانده هیچ‌وقت از رزمندگان فاصله نگرفت و همیشه در كنار آنها بود. از وقت استراحت خود می‌زد و پیش رزمنده‌ها می‌رفت.

در همان عملیات، در قرارگاه ظفر، می‌دیدیم كه حاجی در یك روز چند جا حضور دارد: صبح در منطقه مشغول شناسایی بود و ظهر در كنار یك گردان، نماز جماعت می‌خواند و برایشان صحبت می‌كرد. بعدازظهر در قرارگاه بود و مشغول پاسخگویی به فرماندهان رده‌های مختلف؛ شب مشغول خواندن گزارشات می‌شد و باز به یكی دو تا از گردانهای دیگر سر می‌زد و نیمه شب هم در رزم شبانه حضور می‌كرد. شاید لحظات آخر شب را هم به خلوت خود و خدایش اختصاص داده بود.

باور كردن این موضوع مشكل است ولی آنچه واقعیت دارد این است كه خوابیدن حاجی را كمتر می‌شد دید. بیشتر مواقع، در حالی كه داشت از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفت، داخل ماشین استراحت می‌كرد. به همین خاطر، دایم راننده‌ها عوض می‌شدند و باز هم راننده كم می‌آمد.

* حسین الله ‌كرم

۵

 http://hemat.parsiblog.com/Archive40706.htm?P=2

عمليات والفجر چهار بود. قرار شده بود که پس از حمله، ما پشت خاکريز سنگر بسازيم و در مقابل دشمن بايستيم. به نيروهاي گردان گفتم که گونيها را پر از خاک کنند و پيش از ضدّ حمله دشمن، سنگرهايشان را محکم کنند. تازه سنگرهايمان را درست کرده بوديم که حاج همّت مرا پشت بي‌سيم خواست و گفت: «دشمن از ترس عقب نشيني کرده است. لودرهاي مهندسي رزمي چند صدمتر جلوتر رفته و خاکريز زده اند. زود نيروهايتان را جمع کنيد . برويد پشت خاکريز جلويي!»


نيروهايمان خسته بودند. شب پيش، عمليات کرده و تمام شب را بيدار بوديم. اما امر، امر حاج همّت بود! گونيها را خالي کرديم و به سمت خاکريز جلويي حرکت کرديم. تا چشم کار مي کرد،‌خبر و اثري از دشمن نبود! دشمن از ترس گريخته بود. خاکريز با عجله و شتاب درست شده بود و چندان محکم نبود. با وجود خستگي فراوان، دوباره گونيها را پرکرديم و پشت خاکريز سنگرهايمان را محکم نموديم. بعد بچّه‌ها را آرايش داديم و منتظر ضدّ حمله دشمن مانديم. تازه سنگرسازي تمام شده بود که دوباره حاج همّت با بي‌سيم تماس گرفت. سلام و عليک که کرديم، گفت: «دشمن حسابي ترسيده و عقب نشيني کرده است؛ اما بزودي ضدّ حمله خواهد کرد. چند صدمتر جلوتر از شما، خاکريز ديگري هست؛ زود بچّه ها را جمع کنيد و پشت آن خاکريز برويد!»


کار خيلي سختي بود! ديگر توان و قدرت حرکت کردن نداشتيم! چه رسد به پيشروي و ساختن سنگرهاي جديد! گفتم: «حاجي، بچّه‌ها ديشب نخوابيده اند؛ خسته اند؛ نمي شود يک گردان ديگر بيايد و جلو برود؟»


حاجي گفت: «نه، خودتان برويد!»


هر لحظه، احتمال داشت دشمن ضدّحمله کند. نمي دانستم که اگر باز هم جلو برويم و سنگرهاي جديد درست کنيم، آيا بچّه ها مي توانند در مقابل ضدّحمله دشمن مقاومت کنند يا خير. گفتم:«حاجي بچّه‌هاي گردان ما نمي توانند!»


گفت: « این یک دستور نظامی است؛ باید بروید!»


همه ما حاجی را دوست داشتیم؛ وقتی می گفت که دستور نظامی است، یعنی مصلحتی در کار بود. واقعاً خسته تر از آن بودیم که باز هم پیشروی کنیم، ولی خجالت کشیدم که مخالفت کنم. راستش از بچّه های گردان هم خجالت می کشیدم که به آنان بگویم دوباره جلو برویم. گفتم: «چشم حاجی! اگر هیچ کس هم نیاید،‌من خودم تنها می روم جلو! راستش دیگر رویم نمی شود به بچّه ها بگویم برویم!»


بعد گوشی بی‌سیم را گذاشتم و بدون این که به کسی حرفی بزنم؛ شروع کردم به خالی کردن گونیهای سنگر خودم! چند تا از بچّه های گردان با تعجب پرسیدند: «چکار می کنی؟»


گفتم: « حاج همّت گفت که پشت خاکریز جلویی برویم. دستور داده است! من دارم می روم. هر کس که می خواهد، با من بیاید!»


و گونیها را برداشتم و راه افتادم. زمانی نگاه کردم و دیدم همه گردان دنبالم راه افتاده است. نام حاج همّت که آمد، دهان همه بسته شد. وقتی بچّه‌ها فهمیدند که دستور حاجی است، هیچ کس اعتراض نکرد.


رفتیم و با هر زحمتی که بود، پشت خاکریز جلویی سنگر درست کردیم. صبح فردای آن روز، حاج همّت به خطّ آمد؛ با دیدن سنگرهای ما، خندید و گفت:« آفرین! توقّع نداشتم با آن همه خستگی، چنین سنگرهایی ساخته باشید!»


ما حاجی را دوست داشتیم؛ وقتی او دستور می داد، با تمام وجودمان کار می کردیم و خستگی یادمان می رفت. محبت او در دل همه ما بود.