بنام خدا

 

--------------------------------------------------

استاد و حسینیه ارشاد

----------------------------------

در مورد شرکت ايشان در حسينيه ارشاد نبايد گفت: شرکت، بايد گفت مؤسس، ايشان مؤسس حسينيه ارشاد است؛ آن وقتي که در تهران جلسات مذهبي درست و حسابي و منظمي نبود، چند نفر به فکر افتادند که يک کار اين جوري بکنند و عنصر اصلي هم آقاي مطهري بود و آقاي همايون که باني مالي آن‌جا بود؛ جزو پيشقدمان اين کار بودند؛ چند نفري نشستند و زميني را در يک مقداري بالاتر از محل کنوني حسينيه در نظر گرفتند و چادري زدند و ديوار مختصري دورش کشيدند و اين شد حسينيه ارشاد و از گويندگان دعوت کردند. از جمله کساني که دعوت شد؛ آقاي محمدتقي شريعتي بود که آن وقت ايشان آمده بود تهران، ساکن شده بود؛ سال 45 بود که ايشان يکي دو سال بود در تهران بود و سخنراني مي‌کرد. از ايشان، آقاي مطهري دعوت کردند و خيلي هم ترويج کردند. ايشان در آن‌جا سخنراني کردند و خود آقاي مطهري هم در سال 46 در آن‌جا سخنراني داشتند.
در سال 46 که کتاب محمد خاتم پيامبران مطرح شد و به مناسبت آن کتاب، آقاي مطهري از عده‌اي خواستند که مقاله بنويسند؛ از جمله مرحوم دکتر شريعتي بود، دکتر هم تازه دو سه سال بود که از فرانسه برگشته بود. ابتدا در مشهد بود و در آن‌جا با گمنامي معلمي مي‌کرد، آقاي مطهري ايشان را ديده بود و خيلي از او خوشش آمده بود؛ يک جوان خوب که خيلي هم هوشمند و با استعداد و نکته سنج و عميق بود؛ انصافاً يک کسي مثل آقاي مطهري از يک شخصي مثل مرحوم شريعتي طبعاً خيلي خوشش آمد و از ايشان هم خواسته بود که يک چيزي بنويسد، يک مقاله مفصلي مرحوم دکتر نوشت، از هجرت تا وفات پيغمبر را و همچنين بخشي از سيماي محمد را، که من در جريان اين تبادل مقاله بودم. يعني دکتر مشهد بود و آقاي مطهري تهران بود، من هم مي‌رفتم مشهد و برمي‌گشتم قم، گاهي در تبادل اين مقاله‌گيري و مقاله‌دهي به صورت پيغام يکي دو دفعه‌اي قرار گرفتم، مرحوم مطهري وقتي که مقالات دکتر را ديد خيلي خوشش آمد،؛ مخصوصاً از مقاله سيماي محمد ايشان. به من گفت که من سه بار اين مقاله را خوانده‌ام. از بس ايشان خوشش آمده بود از قلم شيرين و شيواي مرحوم دکتر، موجب شد که ايشان از دکتر دعوت کند که سخنراني هم بيايد و دکتر گاه‌گاهي مي‌آمد حسينيه سخنراني مي‌کرد، خيلي کم تا سال 49، آمد و رفت دکتر از اين سال در حسينيه ارشاد به دو ماه يک بار رسيد که ايشان مي‌آمد و يک سخنراني مي‌کرد؛ در سال 49 يک مسأله‌اي پيش آمد بين آقاي مطهري و آقاي ميناچي و آن به اين صورت بود که آقاي ميناچي که به عنوان مدير داخلي حسينيه انتخاب شده بود، عملاً دست
آقاي مطهري و ديگران را از همه کارهاي داخلي حسينيه کوتاه کرده بود. (انتخاب سخنراني، انتخاب مجلس جلسات گوناگون و چاپ و نشر.) آقاي مطهري مي‌گفت: خوب نمي‌شود ما يک مؤسسه را به وجود آورده‌ايم؛ مردم اين‌جا را متعلق به ما مي‌دانند؛ ما ندانيم اين‌جا کي سخنراني مي‌کند يا مثلاً چه موقع کتابش مي‌خواهد چاپ بشود يا چه مطالبي گفته مي‌شود، استاد مطهري جزو هيأت امنا سه نفره بود و در مقابل، ميناچي به اعتراض‌هاي ايشان اعتنايي نمي‌کرد و اين بود که عملاً آقاي مطهري فريادش به جايي نمي‌رسيد، تا اين‌که اختلافات بين اين‌ها بالا گرفت.
ما مشهد بوديم؛ آن وقت تابستان بود که آقاي مطهري مشهد آمده بود، مرحوم دکتر هم مشهد بود، آقاي شريعتي پدر دکتر هم مشهد بود، در يک جلسه‌اي که همه ما جمع بوديم قرار شد که به مسأله حسينيه رسيدگي بشود و دو تا جلسه مفصل، چهار پنج ساعته نشستيم در مشهد و راجع‌به مسايل حسينيه بحث کرديم. آقاي دکتر قرار بود که کلاس‌هاي پانزده روز يک بار اسلام شناسي را تشکيل بدهد، آقاي مطهري به دنبال آن اختلافات که با آقاي ميناچي داشتند به عنوان اعتراض حسينيه نرفتند. يادم مي‌آيد که آقاي مطهري به عنوان اعتراض گفتند که تا وقتي که ايشان خودسرانه در حسينيه کار بکند من نمي‌توانم در حسينيه باشم و من عملاً کناره‌گيري خودم را از حسينيه اعلام مي‌کنم تا همه بدانند که من نيستم در حسينيه؛ ايشان با اين که برنامه هم داشت، هفتم هشتم محرم بود که اعلام کرد که من حسينيه نمي‌آيم و رفت از حسينيه بيرون. با کنار رفتن آقاي مطهري گفت من نمي‌آيم؛ من ديدم که همه آرزوهاي من تمام شد. همه چيز براي من تمام شده بود. ديگر هيچ چيز براي من معني نداشت. يعني آقاي دکتر عميقاً ارادت داشت و واقعاً خودش را مريد آقاي مطهري مي‌دانست و با رفتن آقاي مطهري حسينيه واقعاً از روح تهي مي‌شد. براي اين‌که اعتراض کامل بشود و آقاي ميناچي به خواسته‌هاي مرحوم مطهري توجه بکند، بقيه سخنراني‌هايي که در حسينيه برنامه گذاشته بودند؛ برنامه‌هايشان را حذف کردند. بنده هم گفتم من هم نمي‌آيم؛ آقاي هاشمي رفسنجاني هم گفتند که: من هم نمي‌آيم و حتي آقاي محمدتقي شريعتي هم نيامدند و همه برنامه را لغو کردند. خود دکتر هم گفت من هم سخنراني‌هايم را لغو مي‌کنم و من هم نمي‌آيم. يعني همه قبول داشتند و اين حقانيت مطلب شهيد مطهري را نشان مي‌دهد و من تأکيد بر روي اين مسأله دارم که من خودم در مشهد با آقاي شريعتي صحبت کردم، ايشان گفتند که من مي‌روم و علي را نمي‌گذارم که برود. يعني آن‌چنان روشن و واضح بود که همه قبول کردند. هيچ کس نبود که حرف ايشان را که يک حرف منطقي و حق بود قبول نداشته باشد. بعد که اين‌طور شد؛ حسينيه عملاً بايکوت شد؛ منتها بعد دوستان براي اين‌که چراغ حسينيه خاموش نشود و به کل در ماه محرم و صفر برنامه‌هايش تعطيل نشود، گفتند هفته‌اي يکبار آقاي باهنر يک سخنراني اين‌جا بکند. يک کار رقيق مستمر که مانند جوب آب باريکي بود، آن اجتماع و آن سخنراني‌هاي متنوع ديگر نبود. آقاي ميناچي همان‌طور که گفتم بسيار مرد مدير و زرنگ و باهوش است. ايشان زمينه را طوري آماده کرد براي کلاس‌هايي که اشاره کردم و دکتر را قانع کرد که اين‌ کلاس‌ها امروز ضروري است و اگر تعطيل بشود آسمان به زمين مي‌آيد و زمين به آسمان مي‌رود؛ در مشهد در آن جلسات که صحبت شد، دوستان گفتند که دکتر اين‌ کلاس‌ها را حالا شروع نکند، و دو ماه ديگر شروع کند تا آن وقت مسأله حسينيه حل بشود، دکتر هم قبول کرد.
ميناچي و ديگران مرحوم دکتر را محاصره کردند که: نه دير مي‌شود دين از دست مي‌رود!
اين بود که ايشان کلاس‌ها را شروع کرد و عملاً آن طرحي که راجع‌به حسينيه بود، متوقف شد و آقاي مطهري هم ديگر با حسينيه آشتي نکرد؛ وقتي ديدند حتي حاضر نيستند که به نظر او اندک توجهي بکنند، ديگر نرفت سراغ حسينيه و موجودي را که محصول خودش بود و خود به وجود آورده بود مجبور شد که رها کند و ترک کند. البته خوب، حسينيه رونق داشت و مرحوم دکتر مي‌رفت. جلسات 15 روزه بود و بعد هفتگي شد؛ منتهي حسينيه ديگر فردي شده بود و فقط قائم به شخص دکتر شريعتي بود که اگر يک روز دکتر سرماخوردگي داشت و نمي‌توانست بيايد، حسينيه هم ديگر نبود و اين يک نقيصه بزرگي بود که کوشش مي‌کردند که اين نقيصه را برطرف کنند. حتي يک بار آمدند پيش من و با يک حرف‌هاي خاصي وادارم کردند که در بيست و هشتم صفر همان سال از مشهد به تهرن بيايم و در حسينيه، يکي دو تا سخنراني بکنم، در 28 صفر بعد ديدم آقايان واقع حقايق را به ما نگفته بودند که ماه‌ها حسينيه به اين شکل مي‌گذشت؛ البته بعدها مرحوم دکتر خودش آمد مشهد با بنده صحبت کرد و گفت: برويم حسينيه را اداره کنيم، يک طرحي هم ريخته شد؛ بعد من موافقت کردم به اين‌که با دوستان همکاري داشته باشيم. شايد حدود بيست ساعت يا بيشتر بنده با آقاي هاشمي و باهنر و آقاي شريعتي، چهار نفر در تهران در جلسات مستمر نشستيم صحبت کرديم و طرحي براي حسينيه ريختيم. طرح بسيار خوبي بود؛ روي کاغذ ترسيمش کرديم و فقط يک کلمه‌ي «بله» از طرف ميناچي لازم بود که دکتر گفت اين «بله» را من از ايشان مي‌گيرم، ايشان رفت «بله» را بگيرد خودش هم نيامد و ما ديديم همه زحمات ما هدر رفت. من رفتم مشهد و آقايان هم مشغول کارهايشان شدند؛ البته بعدها دکتر گله مي‌کرد که چرا شما نيامديد؟ گفتيم ما که آمديم قرار بود که شما «بله» بگيريد از آقاي ميناچي. غرض، ماجراي آقاي مطهري و کناره‌گيري ايشان از حسينيه بود و البته صحبت زياد هست ولي بعضي‌ها هم ظالمانه و بي‌رحمانه در اين مورد تحريف حقيقت کرده‌اند. من ديدم اين آقاي علي بابايي، يک چيزهايي نوشته‌اند در اين يکي دوساله‌اي که ما سرگرم کار بوديم؛ يک حرف‌‌هايي نوشته‌اند؛ غافل از اين‌که اقلاً ما هم در حد آن‌ها در متن جريان بوديم. ما هم که نمرده‌ايم؛ هنوز ما هستيم؛ اقلاً از روي ما ملاحظه کنند و خيلي خلاف حقيقت نگويند؛ من تا به حال چند نفر را ديده‌ام که در اين مورد چيز نوشته‌اند و همان‌طور که گفتم ظالمانه با مسأله برخورد کرده‌اند.

------------------------

این طامس آثارالزیغ والأهواء؟(کجاست محو کننده جای پای گمراهی و هواپرستی؟)