بنام خدا

چه کرده ایم ؟!

 

. بعد از شهدا ما چه کرده ایم ؟ با میراث شهیدان این ملک ُ این مردان مرد چه کرده ایم . سوالی که هرچه گشتم جوابی برایش نیافتم .

 

شهيد واسط فيض است ميان او و خلق. ريسمانی است که در هيبت حبل المتين تجلی يافته.شهيدان بال های کبوتر دلند و آنهايند که آسمان را محل طيران دل کرده اند.آنهايند که آسمان را بر زمين کشاندند و  بر قلوب عرش سواران و فرش نشينان حکومت کردند. آنهايند که معنای تمام هستی را در سوزش شعله های عشق و ارادت خود به نمايش گذاردند. شهيد سوخت تا در فناء الهی باقی شود؛ عجب از کار او که رفت و ماند...سوخت و سوزاند و متولد شد و متولد کرد. فانی شد و به بقاء رسيد. تشنه رفت و سيراب کرد.در شب به حيات عندالرب رسيد و(( مصباح الهداية)) روز شد.در حيرتم چرا چشم هايمان در برابر نور خورشيد حيا می کند ولی گستاخانه بر نام شهيد می نگرد؟ مگر نمی دانيم که خورشيد از خجلت خويش روی زرد است؟! خجلت از روی شهيد.تا حال انديشيده ايد چرا در تشييع شهداء آسمان ابری می شود؟

خـاطراتی از تفحـص شـهـدا

1

هنوز هم شهدایی هستند که در دل خاک اند و هنوز هم مادرنی هستند که در پشت در منتظر پسرشان اند....یه خاطره می نویسم از محمد احمدیان یکی از بچه های تفحص جنوب.تقدیم به همه ی شهدایی که هرچه گشتیم نیافتیمشان...خیلی گشته بودیم نه پلاکی- نه کارتی چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای بر رویش هک شده بود . خاک و گل ها را پاک کردم . دیگر لازم نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود:(به یاد شهدای گمنام )

2

اواخر سال 69 مى خواستيم در منطقه اى شروع به كار تفحص كنيم كه مشكلاتى داشت و مى گفتيم شاید مجوز كار به ما ندهند. بحثى در آن زمان پيش آمده و سپاه گفته بود شما راهى كه داريد اين است كه يك شهيد بياوريد تا مشخص شود در آن منطقه شهيد هست.شش روز آن محدوده را گشتيم، اما چون به شهيدى برنخورديم و منطقه را هم توجيه نبوديم، دلشكسته خواستيم برگرديم.صبح نيمه شعبان بود; گفتيم: »امروز به ياد امام زمان(عج) مى گرديم» اما فايده نداشت. تا ظهر به جست و جو ادامه داده بوديم و بچه ها رفتند براى استراحت. در حال خودم بودم، گفتم: «يا امام زمان» يعنى مى شود بى نتيجه برگرديم؟» همين كه در اين فكر بودم، چشمم به چهار - پنج شقايق افتاد كه بر خلاف جاهاى ديگر كه تك تك مى رويند، در آنجا دسته اى و كنار هم روئيده بودند. گفتم: «حالا كه دستمان خالى است، شقايق ها را مى چينم و مى برم براى بچه هاى معراج تا دلشان شاد شود و اين هم عيديشان باشد.»شقايق ها را كه كندم، ديدم روى پيشانى يك شهيد روييده اند. او نخستين شهيدى بود كه در تفحص پيدا كرديم. شهيد «مهدى منتظر قائم» اين جست و جو در منطقه شرهانى بود و با آوردن آن شهيد، مجوزى داده شد كه به دنبال آن هم 300 شهيد در آن منطقه شناسايى شد. شهدايى كه هر كدام داستانى دارند.

3

بهار سال هفتاد و پنج بود كه رفته بودم به فكه. منطقه والفجر يك. بچه ها مشغول كار بودند در طى يك هفته اخير فقطه تكه اى استخوان بدن يك شهيد را پيدا كرده بودند. بدون هيچ مشخصه اى. به گفته بچه ها، بعيد نبود كه پاى شهيد يا مجروحى بوده كه قطع شده و در ميان مين مانده است.هوا هنوز آنچنان كه انتظار مى رفت، گرم نشده بود. سيد ميرطاهرى كه نگاههايش نشان از ناراحتى درونش داشت، منطقه را مى كاويد. معلوم بود از پيدا نشدن شهيد، بدجورى خسته است.ناگهان توطئه آغاز شد. رسمى بود كه بايد اجرا مى شد. «رسم ديرينه» بچه هاى تفحص. اگر چند روز شهيد پيدا نشود، يكى از تازه ميهمان ها را خاك مى كنند تا به شهدا التماس كند. خيالم راحت شد. توطئه براى من نبود; هدف «سيد وحيد صمصامى» از بچه هاى تبريز بود. هرچى كه بود «سيدى» او كلى كار مى كرد.تا آمد به خودش بجنبيد، ريختيم دورش. دست و پايش را گرفتيم و خوابانديم روى زمين. كمى رحم كرديم و با بيل دستى رويش خاك ريختيم. فقط سرش بيرون بود كه بتواند نفس بكشد. سنگى مثل گورستان فيلم هاى وسترن رويش گذاشتيم و رفتيم. گفتيم كه: «بايد تا غروب اينجا زير خاك باشى و به شهدا التماس كنى تا خودشان را نشان دهند».
اولين بار بود كه با اين آداب و رسوم روبه رو مى شدم. جالب است كه هميشه اين كار را نمى كنند. يعنى هر دفعه كه شهيد پيدا نكنند، دست به اين پذيرايى نمى زنند. ولى هر بار كه يكى را خاك كرده اند، بلا استثناءشهيدى به فرياد او رسيده و مجبور شده خود را نشان دهد.يك ربع بيشتر نگذشته بود كه كنار سيد ميرطاهرى ايستاده بودم و جايى را كه على محمودوند با بيل مكانيكى زيرورو مى كرد. از نظر مى گذرانم. ناگهان تخت سياه رنگ پوتينى نمايان شد. فرياد زدم، دادزديم، على آقا دستگاه را نگه داشت و آمد پايين. كمى خاك ها را كنار زديم. پيكر شهيدى نمايان شد. خوشحال شديم و صلوات فرستاديم. اينجا صلوات بازارش گرم است. اگر شهيد پيدا نكنند صلوات نذر مى كنند و اگر هم پيدا بكنند، از شادى صلوات مى فرستند.اولين كارى كه كرديم، اين بود كه سيد وحيد را از زير خاك درآورديم تا او هم شاهد درآوردن شهيد باشد. هرچه كه باشد التماس او باعث نمايان شدن شهيد شد.شهيد را كه در آورديم، متأسفانه هيچ پلاك يا كارت شناسايى يافت نشد. در كمال ناراحتى ولى شكر خدا، او را در كيسه اى گذاشتيم و از كنار پاسگاه 30 راه مقر را در پيش گرفتيم. حتماً خودش مى خواسته كه گمنام بماند.

4

چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كرديم. شهداى عمليات والفجر چهار را پيدا مى كرديم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پيكر شهيدى داخل يكى از سنگرها شديم، سريع رفتيم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تير يا تركش به او اصابت كرده و شهيد شده بود. خواستيم كه بدنش را جمع كنيم و داخل كيسه بگذاريم، در كمال حيرت ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشترى است; از آن جالبتر اينكه تمام بدن كاملا اسكلت شده بود ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملا سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها يه دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقيق انگشتر را كه پاك كرديم، اشك هم مان در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسين جانم».

5

سال 72 در محور فكه اقامت چند ماه هاى داشتيم. ارتفاعات 112 ماواى نيروهاى يگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زيرورو كردن خاك هاى منطقه بودند. شب ها كه به مقرمان بر مى گشتيم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زديم! مدتى بود كه پيكر هيچ شهيدى را پيدا نكرده بوديم و اين، همه رنج و غصه بچه ها بود. يكى از دوستان براى عقده گشايى، معمولا نوار مرثيه حضرت زهرا(عليها السلام) را توى خط مى گذاشت، و ناخودآگاه اشك ها سرازير مى شد. من پيش خودم مى گفتم:«يا زهرا! من به عشق مفقودين به اينجا آمده ام; اگر ما را قابل مى دانى مددى كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر هم نه، كه برگرديم تهران...».روز بعد، بچه ها با دل شكسته مشغول كار شدند. آن روز ابر سياهى آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فكه آن روز خيلى غمناك بود. بچه ها بار ديگر به حضرت زهرا(عليها السلام)متوسل شده بودند. قطرات اشك در چشم آنان جمع شده بودند. هركس زير لب زمزمه اى با حضرت داشت.در همين حين، درست رو به روى پاسگاه بيست و هفت، يك «بند» انگشت نظرم را جلب كرد. با سرنيزه مشغول كندن زمين شدم و سپس با بيل وقتى خاك ها را كنار زدم يك تكه پيراهن از زير خاك نمايان شد. مطمئن شدم كه بايد شهيدى در اينجا مدفون باشد. خاك ها را بيشتر كنار زدم، پيكر شهيد كاملا نمايان شد. خاك ها كه كاملا برداشته شد، متوجه شدم شهيدى ديگر نيز در كنار او افتاده به طورى كه صورت هردويشان به طرف همديگر بود.بچه ها آمدند و طبق معمول، با احتياط خاك ها را براى پيدا كردن پلاك ها جستجو كردند. با پيدا شدن پلاك هاى آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همين حال بچه ها متوجه قمقمه هايى شدند كه در كنار دو پيكر قرار داشت، هنوز داخل يكى از قمقمه ها مقدارى آب وجود داشت.همه بچه ها محض تبرك از آب قمقمه شهيد سر كشيدند و با فرستادن صلوات، پيكرهاى مطهر را از زمين بلند كردند. در كمال تعجب مشاهده كرديم كه پشت پيراهن هر دو شهيد نوشته شده:«مى روم تا انتقام سيلى زهرا بگيرم...»

------------------------

این طامس آثار الزیغ و و الأهواء ؟

(کجاست محو کننده جای پای گمراهی و هواپرستی؟)